|
من به خواب های کوچک تو اعتماد داشتم
|
پرده اول: انگار این داستان هیچ وقت تموم نمیشه. حدود دو ساله که صحبت از رسیدگی به امور دانشجوهای دکتراست. هر از چند گاهی سایت تابناک یه متن سوزناک به طرفداری از دانشجوهای دکترا مینویسه که ... وااسفا این 500 هزار تومان خیلی کمه که می خواید بهشون بدید. اینا باید بیشتر بگیرن. حالا دیگه نمیدونم اصلا چرا باید وقتی حقوقی وجود نداره نگران بالا و پایین بودنش بود. حالا که پولی نیست پس چرا اینقدر توی بوق وکرنا میکنید تا اونایی که نمیدونن، فکر کنن واقعا آبشخوری برای این بدبختا از چاه نفت وجود داره. دریغ از دو زار واسه شیر یا خط
پرده دوم: پارچه های تسلیت سر در دانشکده علوم خودنمایی میکنن. از حق نگذریم اگه توی زنده بودنشون مسئولین پشیزی براشون ارزش قائل نبودن همین که مردن براشون با پارچه های با جنس عالی براشون ترحیم گرفتن. خیلی خودتون رو نگران نکنید. آدمای مهمی نبودن. فقط دوتا از دانشجوهای دکترای زیست شناسی که توی سفری تحقیقاتی بدون هیچگونه استانداردی فوت شدن. اصلا شاید تقصیر خودشون بوده. این شایسته سالاری خفه میکنه آدمو
پرده سوم: حال جنبش خوبه. همین که شنیدم یکی از بچه های ریاضی بدون بلند کردن صدا، گریه کردن یا صغری کبری چیدن، حرفای نزده را زده لذت بردم.
پرده چهارم: الحق توی سینما، روزنامه و خیلی جاهای دیگه ممیزی شدید دیده بودم ولی توی تئاتر نه. اما مثل اینکه وقتی قرار باشه جنبش اعتراض کنه به همه چیز اعتراض میکنه. تقریبا هیچ کارگردان معروفی برای جشنواره فجر حضور نداره و متاسفانه سردترین جشنواره تئاتر در حال رقم خوردنه. بیضایی هم که اعلام آمادگی کرده بود همین که روزنامه اعتماد یه تحلیل نوشت مبنی بر تنها بودن بیضایی و انتقاد تلویحی از او، فردا خبر اومد که بیضایی هم کنار کشیده. امسال باید به پدیده ها دل خوش کرد. شاید ...

یکم: خبر دار شدم که پسری دیگر به این خاندان طویل اضافه شد. تا الان بالغ بر 60 الی 70 نفر به صورت مستقیم و غیر مستقیم از نسل مشت علی پشمک فروش ادامه پیدا کرده. گاهی فکر میکنم که این قوم در پی ارائه مدل جدیدی از زاد و ولد هستند به گونه ای که نظریه کوانتومی بودن زاد و ولد را نقض کنن و همینطوری پیوسته به تداوم نسل بیندیشند. شاید هم نیاز به یک کارگاه آموزشی با عنوان " در پی دلیلی دیگر برای زندگی به جز ادامه نسل" و یا " کور کردن چشم فتنه با نواری پلاستیکی " برای این خاندان داشته باشیم. به قول ظریفی!!! حفظ نسل از اوجب واجبات است.
دوم: اینکه دل و دماغ متن تحلیلی نوشتن ندارم یا دماغ و دلشو ندارم را نمیدونم. ولی اگر احیانا خواستید از این نوع متون بخونید میتونید به وبلاگ " دنیا چقدر خوشگله خدا جونم دمت گرم" از زری خانومینا و یا " نوشته های رند لیبرال دموکرات" اثر ممرضا مراجعه کنید. البته این آخری یه خدانشناسه ایدزیه و از فریب خوردگانیه که کافکا و هایدگر میخونه که حتی نگاه به کتاباشون طبق نظر استاد عقده ای ... ببخشید ازغدی کراهت داره.
سوم: اینبار نه در مقام پیشنهاد که درمقام ... همون پیشنهاد وظیفه خود میدونم که عارض شوم خدمتتون که اگر حتی تا حالا سمت تئاتر شهر نرفتین ولی اینبار نمایش لیر شاه را از دست ندید. تا میزان درک یک کارگردان مولف را با کارگردان اخراجیها و یوسف مقایسه کنید. البته از این کنار هم قرار دادن این کارگردان ها احساس شرم میکنم. اتصال وقایع تاریخی در این نمایش هنرمندانه است. از معدود دفعاتی که هیچ کدوم از بازیا ضعیف نیست و همه یه دست هستند. با دیدن این تئاتر با لذایذی به جز خواب و خور و خشم آشنا بشید.
و سخن آخر: میخواستم پیشنهاد کنم که سمفونی 25 G Minor موتزارت را از همین اینترنت عامل استکبار دانلود کنید که یادم افتاد وبلاگم شبیه این وبلاگ دوستان لمپن میشه. شما شاهدید که من هیچ پیشنهادی نکردم.
كاش به جاي نوشتن پروپوزال ميشد بوس داد يا چه ميدونم يه چيزي داد. الان نه ميتونم پول زن و بچه ام رو در بيارم نه ميتونم پروپوزال بنويسم. تقريبا چند روز كه كارم شده نشستن پاي مانيتور و چرخيدن تو اينترنت. يا اينكه محاسبات كارام كه هنوزم به هيچ جوابي نرسيده. به اميد فرشته رياضيات...
تف بر تو اي زندگي پلشت كه هر چقدر تو حلقوم تاريخت ريخته ميشه پر نميشه. چي ميشد...ولش كن...حالي براي دعا كردن ندارم. شما يه كم آرزوهاي خوب بكنيد شايد اينبار بشه هر چه كه مفيد حال ماست. ما كه هر چي گفتيم نشد. من به نظرم طبق نظريه تناسخ قبلا يه درخت بودم كه از بس به جاي آب نمونه ادرارهاي طفلان خردسال پام ريخته شده، اينقدر بي خير و بركت شدم كه به عنوان مثال؛ فرشته روزي رسون من احتمالا به يه فرشه مرد برخورده و رفته با آقاي فرشته مراوده غير افلاطوني بكنه كه هنوز اون گوني اسكناسي كه قرار بود بفرسن دم خونمون نرسيده. امان از اين فرشته هاي روزي رسون...
امان از اين كلاسا. پيرمرد شديم هنوز ميريم كلاس كه مثلا برنامه نويسي ياد بگيريم. ما هم كه يه خنگي تاريخي توي برنامه نويسي داريم . به اميد اين دختركان همكلاسي تا يه چيزي بنويسن تا كه منم مفت بري كنم برم همونارو تحويل بدم. به اميد فرشتگان تقلب هيپ..هيپ..هورا
طوطيان شكرپاره اين بار براي شما چندتا تئاتر رو پيشنها دادن كه بهتون بگم بريد ببينيد. بهشون گفتم كه به من چه هي من گوشزد بكنم. خودشون دندشون نرم برن يه تئاتر ببينن. اگر هم كه نرفتن به من چه. به افتخار فرشتگان تئاتر، ترجيحا خوشگلاشون....
يكي از اين مقالات من طلسم شده. هر جا ميفرستيم REJECT ميشه. حتما بايد به اين داورها يه ليچاري ببندم بلكه قبولش كنن..."فرشتگان مقاله ACCEPT كن" هم ديگه حوصله خزعبلات منو ندارن.... اينبار اگه مقاله ام را رد كنن به عمه فرشتگان داورها عشق خواهم ورزيد...
تكمله: هيچكدوم از اين فرشتگان كه با من راه نميان. خدا كنه حداقل يه چند تا از اين فرشتگان زيبارو با ما راه بيان بلكه اون دنيا هم ناكام نباشيم.
- خوشگلي، خوشگلم. جووني، جونم. برفوشي، خريدارم. اما نسيه...

پرده اول: روز...خارجی...نزدیکای هزارو سیصد و اندی.... یه جایی نزدیک هاوایی رهگذری از همین سرزمین خودمون که احتمالا رفته بوده تفریح و کمی آفتاب گیری به درختی بر میخوره که برگهاش شبیه به خیار بوده ولی زرد که بر میداره با خودش از ینگه دنیا میاره اینجا و میره نزدیکای یه شهر خشک و بی آب و علف میکاره. در نهایت که به بار میاد یه آقایی پیدا میشه و از میوه های اون تناول میکنه. احتمالا منشا پیدایش من یه همچین داستانی باشه.
پرده دوم: هر کس و هر چیزی برای گرفتن یه گوشه دنیا زاده شده. ولی مطمئنا من یکی برای گرفتن جای مهم یا حداقل نه چندان مهم این دنیا زاده نشدم.
من هم مثل اکثر شما که توی سال تاریخی زاد و ولد که با اون فرمان کذایی بچه زایی بی حساب و کتاب به دنیا اومدید زاده شدم. شنیدم سالی که کنکور دادیم، نقطه پیک داوطلبای کنکور بود. احتمالا این دلیلیه که سالی که ما زاده شدیم خیلیای دیگه هم زاده شدن. فکرشو بکن اگه به جای 9 ماه فقط 9 روز کافی بود تا بچه بپزه، چند میلیارد به جمعیت مملکت اضافه میشد. اصلا همین که من و بعضی از شما توی اون سال به دنیا اومدیم خودش نشون از این داره که نباید زیاد از شرفیابی خودمون در عرصه قهوه ای دنیا خوشحال باشیم. چون سر خدا شلوغ بوده. پس نباید زیاد خودمونو جدی بگیریم.... از کجا معلوم شایدم با طرح و برنامه قبلی بوده.
پرده سوم: پرده اول مربوط بود به خیلی قبل تر از تاسیس من. پرده دوم مربوز به بزنگاه تاسیسم بود. پرده سوم اصولا باید مربوط به بسط و گسترش من باشه. که چون بحثمون خیلی بحث سخیفی میشه ازش گذر میکنیم. اصلا به شما چه که بر من چه گذشته. فکر کنید مثل هویچ دو روزه قد کشیدم.
پرده چهارم: این پرده که مربوط به چشم انداز 25 ساله دوم بنده هست رو بذارید براتون پیش بینی کنم:
1- احتمالا تا چند سال دیگه پروسه 22 ساله تحصیل تموم میشه.
2- با تمام اعتقادی که به نفرت انگیز بودن پروسه ازدواج دارم..... ولش کن ....اصلا فکرشم لمپنیه.
3- من هم مثل تمام حیوانات پروسه تخم گذاری را انجام میدم....یا امام حسین....بمیرم اون روزای بد بختی را نبینم
4- توله سگم احتمالا معتاد بشه....والله جناب سروان تا حالا پام به اینجاها نرسیده بود.
5- اینو مطمئنم که سالی 60 تا تئاتر میبینم که به عبارتی میشه 1500 تا
6- دیگه بقیه اش رو نمیتونم پیشگویی کنم
پرده آخر: این پرده مربوط به مرگ میشه. ولی از اونجایی که من با تئاتر شهر قرارداد دارم تعداد تماشاگراش را زیاد کنم شما را ارجاع میدم به تئاتر مهر هفتم که به طور مبسوط از خجالتتون در بیاد.
تکمله: در پایان از اینکه در مراسم ختم، شب سوم، شب هفتم و شب چله با حضور خود باعث تسلای خاطر بازماندگان اینجانب بودید سپاسگذاریم. لازم به ذکر است که سرویس ایاب و ذهاب و شام هم نداریم تا بسوزد همانجایی که باید.
پرده اول: پیتر فوکو در رساله ای که هیچوقت به چاپ نرسید معترف میشه که اگر جبر جغرافیایی و مهاجرت ناخواسته کودکی نبود شاید تبدیل به یک منحرف جنسی میشد.
پرده دوم: هر روز که از جلوی ساختمون سفید رد میشم پرایدشو میبینم که هنوز عکس پسرک پشتش چسبیده شده. کار سختیه که یاد بگیری خودتو سانسور کنی و بعد از 3 ماه بتونی واسش بنویسی... اونم فقط به خاطر شب هایی که شاید تو همین دوروبرا بیدار بوده. همین که بعضی روزا ببنیش که اونقدر شکسته شده ... شاید عزیزترین کسش را از دست داده. شاید که نه حتما عزیزترین بوده براش. بی بی سی میگفت 30 سالش بود. ولی نه ... اشکان 19 سالش بود. نه اینکه بخوام دوباره پارچه سیاه بزنم به این روح جرم گرفته. ..نه. ولی اینکه کسی را چند بار دیده باشیش لایق نوشتن 5 خط که هست نیست؟ سهرابی خودش خیلی سن داشته باشه 45 سال. پس اشکان خیلی داشته باشه ... ببخشید.... اگه میداشت 20 سال. هنوزم گاهی کم حرف هست و خیره به دیوار. شاید فکر میکرد بعد از 3 ماه حتما خدا یه نوشو بسته بندی شده براش میفرسته. ولی مثل اینکه کلا یکی ازش بیشتر ساخته نشده بود. راستش سهرابی پدر، 2 هفته ای هست که دیگه ریشش را هم زده. شاید فهمیده که باید زندگیشو بذاره برای دختر کم سن و سالش یا شایدم دیگه حوصله خودشم نداره...کسی چه میدونه.
پرده سوم: نمیدونم آیا باید به اشخاصی که بی نام و نشون از بغلت رد میشن و یا میان تو وبلاگت و بدون اینکه بشناسیشون، لیچاری بارت میکنن باید جوابی داد یا نه. یعنی حوصله این کارو خیلیا مثل من ندارن. ولی این دو روز یه کم اهمیت دادم. یه نمونه اش را که میتونید توی قسمت نظرات مطلب قبل ببنید که یه منحرف جنسی چطوری توی فضای سالم لجن پراکنی میکنه. یه نمونه اش هم دیشب بود که تو یکی از خیابونها یه معتاد از بغلمون که سه نفر هم بودیم رد شد و واسمون شیشکی بست. همراهان توجهی نکردن ولی من که از یه مکالمه تلفنی اعصابم مشکل دار شده بود برگشتم و دهنمو باز کردم و یه سری لیچار بارش کردم البته به خدا فحش ندادم.
تکمله: البته از ایفای نقش فردین توسط جمال نمیشه گذشت.
پرده چهارم: تا حالا فکر کردید بدبخت ترین قشر جامعه چه کسانی هستن؟
احتمالا یه سری میگن دانشجوها و یه سری دیگه میگن سربازها. شما تصور کنید اگه کسی در یک زمان هر دوتای اینا باشه چی میشه... این شرح حال بدبختیه منه تو این روزا.
تکمله: پیتر فوکو دیگه کیه؟
چند وقتیه زیاد سیاهنمایی کردم. این عکس گل و بلبل رو واسه خر کردن خودم میذارم. زیاد جدی نگیرید
از خونه که اومدم بیرون شروع کردم به بازخونی هزار باره کوچه ... خودش بود. یه گودال یه سوراخ بزرگ. دقیقا سر کوچمون. گفتن گودال ریخت روی سر بیل مکانیکی و جوونه مرد. حالا به زیرش کاری ندارم که چی بود. ولی روش که شبیه سوراخ بزرگی بود که به نظر اگه 30 تن بتن بریزی میتونی پرش کنی. 1 ماهه که دارن پرش میکنن. این خودش خوبه که پر شدنیه ...
درسته که حداقل نیمی از مردم عطای روزه گرفتن تو گرما و همچنین به خاطرمتاثر شدن روحیه مذهبیشون به دلیل مسائل اخیر را به لقایش بخشیدن ولی تو گویی همین که 1 نفر هم این گرسنگی را تحمل میکنه حفرات و گودالها شروع میکنه به بزرگ شدن توی وجود آدم. حالا معلوم نیست سوراخ تو شکمه یا توی روح ولی مطمئنی که یه خلا هست. یه سوراخ بزرگ که میتونی با 3 کیلو نون پرش کنی. چه خوبه که این سوراخ هم پر میشه...
درسته که دیگه ندیدن و نشنیدن اخبار و سریالای صدا و سیما این روزا مد شده و حتی خانوم بزرگ من که 60 درصد عمرش را داشته برای اون دنیاش مویه و زاری میکرده اونم نمیتونه این همه وقاحت را تحمل کنه ولی نمیشه منکر شد که ندیدن این چیزا یه خلا توی زندگی جماعت سده تکنولوژی هست. ولی این سوراخ را میشه با بی بی سی و فارسی 1 پرش کرد. خوبه که این گودال هم پر شدنیه...
ولی این همه گودال توی روح را چیکارش کنم. افشین که معاف شد و داره مقدمه چینی میکنه بره. محمد که 2 ساله میخواد بره و آخرش هم میره. چند تا دیگه از رفقای دور و نزدیکم میرن. جمال هم که یه موقعی همپای بیکاریها بود هم دنبال رفتنه. حالا رفتن از کشور شده یه جور پر کردنه این سوراخ روح. خوبه که این سوراخ را هم میشه پر کرد...
سلولهام به شماره افتاد از این همه گودال و حفره که هر روز عمیقتر میشه. چه بدبختی دارم من. فکر کنم کل کائنات را هم بریزم توی این حفرات پر نشه...
یادم رفت بگم که یه سری کودن و ابله هم با ازدواج این حفرات را پر میکنن. ببین چه حفره کم عمقی دارن اینا که با مراسم مزخرف ازدواج پر میشه...
تکمله: قبلا گفتم که آرزومه از الهام جعفر نژاد یه مهد کودک بچه داشته باشم. چند وقتی بود ندیده بودمش و حالا توی تالار قشقایی تئاتر شهر یه اجرا داره. اگه رفتید و تئاتر را دیدید چشماتونو در میارم چپ نگاش کنید.... این بهنام تشکر که توی این کار بازی میکنه بی نظیره. تئاتر خدای کشتار را که حتما یادتونه.

اعتراف میکنم که گند زدم به تعطیلاتم و این همه کار عقب مونده عقب مونده باقی موند و منم بی حوصله تر از همیشه
اعتراف میکنم که دسته آون آزمایشگاه رو من شکستم ولی واسه اینکه گندش در نیاد دوباره زدم جا تا کسی نفهمه
اعتراف میکنم که 20 سال پیش خونه مامان بزرگ جام رو که خیس کردم رفتم یه کم آب الکی به شلوارم زدم که مثلا تو دستشویی خیس شدم
اعتراف میکنم 10 سالم که بود خونه همسایه رو از پشت بوم دید میزدم تا همسایه خوشگلمونو ببینم ولی مرتیکه سبیلو شوهرش کلی فحشم داد. گوساله نمیفهمید که بچه 10 ساله نمیفهمه
اعتراف میکنم که بالغ بر 100 بار عاشق شدم ولی واسه اینکه کسایی که محکومشون میکنم به عشق کشکی و استمرار نسل ناقصشون منو محکوم نکنن. مجبور شدم دهنمو ببندم و چیزی نگم تا منم نشم یه خری مثل اجدادم
اعتراف میکنم که من بودم که روز آخر با آقای خدا بیامرزم کنتاکت کردم و اونم رفت و مرد
اعتراف میکنم کلاس اول همین که واسه چند دقیقه خوابم برد خودمو تو خواب خیس کردم و معلم سبیلومون منو برد بغل بخاری که خشک بشم و جلوی همه ضایع شدم
اعتراف میکنم 2 سال عاشق استادمون بودم و چون اونم شاگر خوبشو دوست داشت منم زرت وزرت بهونه پیدا میکردم تا برم بیشتر تو اجاق عشقش زغال بشم
اعتراف میکنم به اندازه موهای سرم تقلب کردم. کیه که ندونه تقلب ارضای احساس مسولیت به فرزنداته
اعنراف میکنم که میترسم بچه هام بترسن از اینکه تو آتیش جهنم میسوزن و جرات نکنن که عاشق بشن جرات نکنن که نگاه کنن به زیباییه یه زیبا
اعتراف میکنم میترسم در صورتی بمیرم که شیکم دارم و موهای زائد وجودم اونقدر باشه که مرده شورم حالش به هم بخوره از شستنم
اعتراف میکنم که خوابم میاد و دارم به زور قرص مزخرف میگم
هفته ای که گذشت جشنواره تئاتر بود و ما هم حاضر در مجموعه تئاتر شهر که البته تا اینجا، موضوع عجیبی نیست چون کلا تئاتر علاقه زیادی به دیدن من داره. تو یکی از کارا دو تا خانوم ردیف جلو نشسته بودن که انصافا تا قبل از شروع تئاتر خانومای محترمی بودن ولی همین که تئاترشروع شد متوجه شدم که چندان هم محترم نیستن. اول پفک خوردن بعد ساندویچ و حسن ختام کار هم گردو. کل موارد تناول شده توی پلاستیک بود و ناچار بودن سر و صدا راه بندازن. کاش شخصی که به اینا بلیط داده بود توجیهشون میکرد که تفاوتهای عمده ای بین سینما و تئاتر وجود داره که از آن جمله است نخوردن چیزی. حالا گفتم که چند تا از پارامترهای لمپنیسم رو به استحضارتون برسونم تا به خودتون نمره بدید تا ببینید چقدر لمپنید. البته متذکر میشم که خود من هم واجد یکسری از این آیتمها هستم. برای اولین جلسه موارد مربوط به فیلم و سینما و موسیقی رو با هم کار میکنیم تا بعدا در زمینه های دیگه
۱-دنبال کردن سریال هایی از قبیل جومونگ و رستگاران و به طور کلی سریالهای افراد خانواده دوست و عیالوار
۲-فیلم دیدن در سینما مرکزی (در هر ۵ سالنش)
۳- فیلمی مثل هامون رو ببینی و آخرش بگی: چرا پایان نداره؟
۴-دست و سوت زدن هنگام دیدن نام بازیگر و کارگردان مورد علاقه، خاصه اگه تو جشنواره باشه
۵- گوش دادن افتخاری و در حاشیه قرار دادن شجریان
۶-گوش دادن به سیاوش قمیشی بعد از ۱۸ سالگی (همچنین است انریکه، بریتنی و جنیفر)
۷- رفتن به کنسرت اشخاصی از قبیل محسن یگانه و رضا صادقی و تحت تاثیر جو قرار گرفتن
۸- گوش ندادن حتی یک قطعه از موتزارت، باخ، بتهوون و ویوالدی در محدوده سنی ۲۰ تا ۲۵
۹- گیتار زدن به سبک اصلانی در کنج عزلت در فراغ معشوق
۱۰- درخواست نوعی موسیقی خاص از دی جی عروسی با این ادبیات: داداش، این آهنگ پارمیدارو واسمون بخون
۱۱- گوش ندادن به محسن نامجو در حد زیاد
۱۲- گوش دادن به آریان و سعید آسایش با پروروندن حس عشق در وجودت با این خزعبلات
۱۳- سوار ماشین سواری یا اتوبوس شدید تا از تهران به سمت مثلا اصفهان یا هر جای دیگه برید و نوار یا سی دی مورد علاقه خود را به راننده دادن
۱۴- تئاتر ندیدن حداقل ماهی یکبار
۱۵- بری اخراجیها رو ببینی بدون اینکه از تفکرات کثیف کارگردان باخبر نباشی
پرده دوم: از این هفته دو تا نمایش توی تئاتر شهر داریم که از قرار معلوم کارای درست و حسابیه. حیفه که از دستشون بدبد. یکی کار سالن اصلیه که برای قطب الدین صادقیه و اون یکی هکم خشکسالی و دروغه که توی جشنواره فجر خیلی خبر ساز بود و انقدر صف طولانی داشت که به زد و خورد هم کشیده بود حالا قراره توی تالار چارسو اجرا بشه. لمپنی رو بذارید کنار و برید تئاتر ببینید.
از ولایت ری به سمت بغداد که سرازیر شدیم به قریه ای خرم فرود آمدیم که بومیان آن را همدان می خواندندی. به عجب آمدیم که این همه علاقه به خود از کجا نشئت گرفته که خود همی اعتراف کنند که در آن روستا همه دانا هستند. با یاران در مهمانسرای مکتبخانه بوعلی سینا فرود آمده و لختی تن را تیمار کردیم تا خود را برای رزم مجمع سالیانه کیمیا گران آماده سازیم. سخنوران از سراسر مملکت آمده بودند و نظمیه نیز ساپورتر مجمع کیمیاگران بود. از مباحث علوم کیمیاگری که گذر کنیم باید لب به اعتراف گشود که همدانی ها را (با فتح بر میم) مردمانی شاد یافتیم که سبزه و چمنزار بسیار شهر را بهانه ای میکنند که به قول فرنگیان به پیک نیک روندی البته نه به اندازه اهالی شیراز.
در روز نهایی مجمعه تجزیه فی الکمیاگری به مرغزار کبودر آهنگ اندر شدیم که بنابر ادعای رعایا آنجا را غاری است عظیم که علی بن صدر از اغتشاشگران ابریشمی با همراهان اندکش در آنجا علیه حکومت مرکزی شاه شجاع دسیسه ها داشتندی. تصویر هم شمایی از قندیل بزرگ که علی بن صدر و یارانش آنرا میپرستیدند میباشد.
در برگشت به سمت طهران بودیم که بارانی سیل آسا از ولایت تاکستان باریدن گرفت تا نزدیکی دهات قزوین که همی سرور و نشاط در گروه پدید آورد و عربده ها کشیدیم و جامه ها درآندیم.
تکمله: یکی از نکات سرور آفرین مجمع صفحه گذاشتن های خاله زنکی یاران بود که علیه گروه های دیگر تا پاسی از شب به انجام میرسید.
مثل این میمونه که سواد نداری بعد مجبور باشی یه کتاب بنویسی. شده اوضاع من. نه دستی دارم برای نوشتن نه دلی دارم برای الهام گرفتن و نه مخی دارم واسه فکر کردن. فقط یه لاشه ام که باید زندگی کنم به هر قیمت. یعنی سرم رو بندازم رو کتابو بعد با کلی سن برم امتحان بدم و بعد خوشحال باشم که دارم رکورد همه اونایی که تا حالا این امتحانارو دادن میشکونم. تسلسل عذاب آور زندگی داره خالی میشه روی ذهن و روح خسته این ماشین قدیمی که نه ویندوز سون رو میشناسه و نه جز اون ورژن های قدیمی لذایذ میتونه از چیزی لذت ببره. در عین جوانی دارم تجزیه میشم به کربن و بعدشم میشم خوراک بیوسنتز یه موجود متعفن دیگه یا نور شمعی تا سوختن رو تجربه کنم. جمال متعفن سرش گرم عشق ورزیدن به سیب ترش نابالغ خودشه. اونوقت برای من از فلسفه پوچی و تمومی نداشتن سیاه چاله های روحش که با هیچ چیزی پر نمیشه میگه و من هم منتظرم تا روزی که سیاه چاله های من هم اونقدر بزرگ بشه که برای گریز از این سیاهی خود خواسته و نا خواسته مجبور شم خودم رو مزمزه کنم تا بینهایت آرزوهای کوتاه و تموم نشدنی روحم. کاش یه خونخواری مثل شریعتمداری و بذرپاش بودم تا با خوردن خون خودم آروم میشدم از این همه رنجی که یه سرش بی پولیه و یه سرش دغدغه مقالات چاپ نشده و سر های دیگه اش جز هوس و حسرت هیچ چیز دیگه ای نیست. کاش مثل اون بچه ۱۷ ساله با یه رمزی خر میشدم تا زیر لب بگم و با چماق ویرون کنم روح سرکش همسایم رو. کاش یه مرض لاعلاج داشتم تا معاف میشدم از این اجباری مسخره تا گورمو گم میکردم تا بقیه درسو میرفتم ینگه دنیا تا همونجا خاکم بشه خاکستر و .. کدوم ابلهیه که ندونه گدایی اونور بهتر از شیر و شکر توی این گربه بی چشم و رو هستش.
اگر این تئاتر نبود به طور حتم خودمو تو چاه خفه میکردم تا بیشتر از این خودمو و بقیه رو عذاب ندم. شما هم خر نشید و برید چند تا تئاتر ببینید. به خصصوص الان که موضوع تئاترها قرابت عجیبی با اوضاع و احوال این روزامون داره. اگه میخوای خالی شی. اگه میخوای به جای این همه فحشی که خودت میدی یکی دیگه بیاد با زبون طنز حرف دلت رو بزنه برو تئاتر اهل قبور را ببین که ۲ ساعتم شده از این لجنی که توش هستس راحت شی. البته با آدمای لمپن نرید تئاتر ببینید که بهتون زهر میشه. مثل این جمال که مظهر عوامیت و لمپنیه. با اون دماغ خال خالیش.